تبليغاتX
اسرار ماورا

 

خداوند متعال فرمود:

من طلبنى وجدنى و من وجدنى عشقنى احبنى و من احبنى عشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلىّ ديته و انا ديته و من علىّ ديته
فاناديته...

هر كه به جستجوى من بر آيد مرا مى‏يابد و هر كه مرا پيدا كند دوستم خواهد داشت و هر كه من را دوست بدارد عاشق و شيفته من خواهد شد و هر كه چنين باشد من نيز عاشق او خواهم بودو هر كه من عاشق او باشم در اين راه او را خواهم كشت و شهيد عشقش خواهم نمود و هر كه ازسوى من شهيد عشق شود خونبهاى او بر عهده من خواهد بود و من خود ديه و خونبهاى وى هستم ...

 

به صراحت تاريخ و احاديث، امام حسين(ع) بيشترين محبت و شيفتگى را نسبت به خداوند داشت و وجودش سرشار از محبت خدا بود. از ميان آن همه حالات، داستانها و روايات و اخبار، همين يك جمله بعنوان نمونه براى ما كافى است. جمله‏اى كه از مهمترين فرازهاى مناجات او در عصر عرفه در صحراى عرفات با خداى خويش است:

چه هنگام از نظرم پنهان بوده ای که برای بودنت محتاج دلیل شوم و چه هنگام از من دور بوده ای در حالیکه نشانه هایت هر لحظه مرا به وصلت مشتاق تر می کند؟

کور باد چشمی که نگاه مراقب تو را بر خود نبیند! نابود باد خانه ی دلی که از عشق تو چیزی در خود ندارد!

امام حسین (ع) دلش براى خدا پر ميزد و همچون ديگر پيشوايان اسلام، با آن‏همه عشق و محبت به ذات اقدس ربوبى، بيشترين احساس ابهت و جلال و جمال و عظمت نسبت به پروردگار متعال را در وجود خود همراه داشت كه در موارد گونه‏گون تجلى و بروز مى‏كرد.

امام حسين(ع) تا پايان عمر، تا روز شهادتش، بلكه تا ساعت و حتى لحظه شهادت اين ارتباط ناگسستنى و آن عشق سوزان به محبوب واقعى خود را به همراه داشت. در روز شهادت هر چه به زوال ظهر نزديك مى‏گرديد و ساعات بحرانى جبهه كربلا نزديك‏تر مى‏شد آن عاشق دلباخته با سپرى شدن ساعات فراق و نزديك شدن وعده وصل قيافه‏اش مصمم‏تر، رنگ او برافروخته‏تر، سيمايش گلگون‏تر و چهره‏اش شكفته‏تر مى‏گرديد و وجد و شور مخصوصى در امام مشاهده مى‏شد.

 برخى از مقتل نگاران آورده‏اند كه در ساعت آخر براى يك لحظه اشراقى بر دل نورانى امام حسین (ع) تابيدن گرفت، و در آن احساس نمود كه وى از سوى خداوند مجاز است زنده بماند و يا به وصل دوست بار يابد. اين ارتباطى است ناگفتنى و پيامى است برون از شرح و وصف. امام حسين(ع) كه در حال و هواى ديگرى بود و جز به معبود ومعشوق نهايى خود نمى‏انديشيد ديدار خداوند را بر بقاء در اين دنياى ناسوتى برگزيد و آن خداى دوستى، وى را به سوى دوست فرا خواند...

 حتى امام حسين (ع) در لحظه شهادت تبسم بر لبان خود داشت و خندان و شاداب بود. او آرام و شاد و بشاش و متبسم و خندان است. شمر از او سر مى‏بريد اما وى چون گل شكفته است چرا كه وظيفه خود را به انجام رسانيده و اينك در آستانه وصال با معبود و معشوق ومحبوب خويش است. آرى اين است نتيجه عشق و معرفت به پروردگار، و اين است نتيجه اداء تكليف و انجام مسؤوليت و وظيفه. آرامش خاطر و سكون و طمأنينه حاصل ارزشمند خروج از عهده تكليف است و چه موهبتى از اين ارزشمندتر. 

پيامبر اسلام(ص) از زمان پيشين پيرامون اصحاب امام حسين(ع)، آن عاشقان كوى دوست و شيفتگان وصال يار چنين فرموده بود:

 لا يجدون الم مس الحديد

 آنان درد و رنج و اصابت اسلحه آهن را نمى‏يابند

 چگونه مى‏شود نيزه و خنجر به بدنى فرو رود و بيرون كشيده شود و خون جارى گردد لكن احساس سوزش و درد در ميان نباشد؟ پاسخ اين است كه اينان چنان شيفته و دلباخته كوى دوست و راهى به سوى آن ديار بودند كه سر از پا نمى‏شناخته و برخورد با سلاح‏هاى گوناگون را به چيزى نمى‏گرفتند و كوچك‏ترين اعتنائى به آن نداشتند و چنان در راه اداى تكليف و انجام وظيفه اسلامى و انسانى خود سرمست موفقيت و كاميابى بودند كه به هيچ چيز ديگر نمى‏انديشيدند. جائى كه ياران و اصحاب امام حسین (ع) چنين بودند خود آن وجود عاشق مصداق بارز این آیه مبارکه بودند که می فرماید:

... والذين آمنوا اشد حبا للّه

... و آنانکه ایمان دارند بیشترین محبت را نسبت به خدا دارند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:45  توسط اسرار ماورا  | 

 

پس از آغاز جنگ و شهادت جمعی از یاران عبدالله بن عمیر از جا بلند شد و از امام حسین (ع) اجازه خواست تا با آنان مبارزه کند، امام حسین (ع) فرمود:

 گمان دارم که حریفان خود را از پای در می‌آوری. اگر می خواهی برای مبارزه به سوی آنان برو.
عبدالله بن عمیر به میدان شتافت. سالم و یسار به وی گفتند:تو کیستی؟
او خود را معرفی کرد. آنها گفتند: ما تو را نمی شناسیم. باید حبیب بن مظاهر یا بریر بن خضیر با ما مبارزه کنند.

عبدالله بن عمیر به یسار که جلوتر از سالم ایستاده بود گفت:

 ای ناپاک زاده!  تو به درجه ای نرسیده ای که هر که را تو بخواهی به جنگت بیاید. هر کس به جنگ تو بیاید از تو بهتر خواهد بود.
و در همین هنگام بر وی حمله کرد و او را با شمشیر زد و به قتل رساند.
در مدتی که سرگرم مبارزه با یسار بود، سالم به او حمله کرد. یاران امام حسین (ع) فریاد بر آوردند که سالم قصد کشتن تو را دارد، ولی او اهمیت نداد. سالم به او رسید و با شمشیر ضربه ای به او زد.

عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولی به سالم امان نداد و او را نیز با شمشیر زد و از پای در آورد. سپس رجز خواند:

اگر مرا نمی شناسید،  من مردی استوار و خشمناکم و در هنگام پیش آمدهای ناگوار سست و ناتوان نمی‌گردم. تعهد می کنم که با نیزه و شمشیر به دشمن روی کنم.

در این هنگام ام وهب، همسر عبدالله بن عمیر، عمودی از خیمه بر گرفت و به سوی همسرش شتافت تا به دشمن حمله برد. او به شوهرش گفت:

پدر و مادرم به فدایت! در راه فرزندان رسول الله (ص) مبارزه کن.
عبدالله به سویش رفت و او را به طرف خیمه‌ی زنان باز گرداند، ولی ام وهب لباس همسرش عبدالله را گرفته بود و می‌گفت: هرگز تو را رها نمی‌کنم تا اینکه در کنارت کشته شوم.

عبدالله که دست راستش از خون کشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپش هم قطع شده بود نتوانست همسرش را بازگرداند.


امام حسین (ع) جلو آمد و فرمود:

خداوند شما خاندان را جزای خیر دهد. به سوی زنان باز گرد و با آنان باش. خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد. بر زنان جنگ لازم نیست.

ام وهب به سوی زنان باز گشت.
در این هنگام عمرو بن حجاج زبیدی به جانب راست لشگر امام حسین (ع) حمله برد و شمر نیز به جانب چپ لشگر. یاران امام نیز با نیزه به آنها حمله می‌بردند.

عبدالله بن عمیر، این مبارز شیر دل، که در جانب چپ لشگر امام حسین (ع) مبارزه می‌کرد گروهی از آنان را کشت که ناگاه لشگر دشمن به او حمله کردند و او را به شهادت رساندند.
آن گاه سپاه عمر بن سعد به یکباره از سواره و پیاده به یاران امام حمله ور شدند و جنگی سخت در گرفت. بیشتر اصحاب امام بر روی زمین افتادند. چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبد الله بن عمیر به سوی شوهرش به راه افتاد و بر بالین او نشست.

خاک از رخسارش پاک کرد و گفت:

 بهشت خدا گوارایت باد! از خدایی که بهشت را روزی تو کرد می خواهم که مرا همنشین تو در بهشت قرار دهد.


در همین هنگام شمر به غلامش، رستم، فرمان داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد. در اثر این ضربه ام وهب به آرزوی خود رسید و در کنار همسر شهیدش جان داد. او اولین زنی است که درکربلا به شهادت رسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:9  توسط اسرار ماورا  | 

 

 

در داستان شرفيابي سعد بن عبدا... اشعري (ره) به حضور امام مهدي(عج) و پرسش‌هايي از ایشان آمده است:

...
عرض كردم: به من از تأويل «كهيعص» بگوييد.

فرمود:

اين حروف از رموز غيبت است كه خداوند بنده خود زكريا را بدان مطلع كرد و براي محمد(ص) قصه گفت. زكريا(ع) از پروردگارش خواست كه نام پنج تن را به او بياموزد، لذا جبرئيل (س)آمد و آن‌ها را به او آموخت. زكريا هر وقت نام محمد(ص) و علي(ع) و فاطمه(ع) و حسن(ع) را مي‌برد، دلش باز مي‌شد و اندوهش برطرف مي‌گشت. ولي چون نام حسين(ع) را مي‌برد، گريه گلويش را مي‌گرفت و گيج مي‌شد.

يك روز عرض كرد:

 معبود من! مرا چه شده كه چون نام چهارتن را مي‌برم، تسلي مي‌يابم. و چون نام حسين(ع) را مي‌برم اشكم مي‌ريزد وناله‌ام سر مي‌كشد!...

 خداي تبارك و تعالي سرگذشت او را برايش در كلمه «كهيعص» بازگو نمود. چون زكريا(ع) اين را شنيد، سه روز از مسجد خود بيرون نرفت و كسي را هم نپذيرفت و به گريه و ناله رو آورد و براي او نوحه مي‌خواند...

پس از آن زکریا(ع) هميشه مي‌گفت:

 معبودا!  به من پسري بده كه در پيري نور چشمم باشد و چون به من عطايش كردي محبوب من نسازش و پس از آن مرا داغدار او كن، چنان‌چه دوستت محمد (ص) را داغدار فرزندش مي‌كني. و خدا يحيي را به او داد و داغش را به دلش نهاد. مدت حمل يحيي (س) نیز شش ماه بود و سراورا نیز از بدنش جدا كردند. حسين (ع) هم چنين است...

نفيس المهموم- شيخ عباس قمي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:23  توسط اسرار ماورا  | 

نفسم تنگ آمده... 

در بحار الانوار آمده است...

 زعفر جنى در مجلس عروسى خود بزرگان طايفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عيش نشسته كه ناگاه شنيد از زير تختش صداى گريه و زارى مي آيد. زعفر تعجب کرد که کیست که در موقع شادى من چنين گريه ميكند. ايشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گريه آنها را پرسيد گفتند اى امير! چون تو ما را بفلان شهر فرستادى از قضا عبور ما بشط فرات كه عرب آنرا نينوا ميگويند و كربلا افتاد ديديم در آنجا لشكر زيادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزديك آن دو لشكر شديم ديديم ميان معركه جنگ حسين بن على (ع ) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده يكه و تنها ايستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غريب تكيه بر نيزه بيكسى داده و نظر به يمين و يسار مينمود و ميفرمود:

 اما من ناصر ينصرنا اءما من معين يعيننا؟

کجاست یاری کننده ای که ما را یاری کند و یا کجاست حمایتگری که ما را حمایت کند...؟

و مى شنيديم كه اهل و عيال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اينواقعه را ديديم فورى خود را به تورسانيديم تا تو را خبر كنيم كه اگر دعوى مسلمانى ميكنى پسر پيامبرت را الان مى كشند.


زعفر تا اين سخنان را شنيد تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوايف جن را با حربه هاى آتشين برداشت و با عجله بطرف كربلا روان شدند.  وقتى وارد زمين كربلا شد ديد چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسيارى را ديد كه منصور ملك با چندين هزار ملك از يك طرف نصر ملك با چندين هزار ملك از طرف ديگر جبرئيل با چندين هزار ملك و در يك طرف ديگر ميكائيل با چندين هزار ملك و از طرف ديگر اسرافيل ملك بادها ملك دریاها ملك کوه ها ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكريان خود منتظر اذن و فرمانند.
ارواح يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشيده مات و متحيرند

خاتم انبياء (ص) آغوش گشوده ميفرمايد:

 ولدى العجل العجل انا مشتاقون...یعنی  پسرم شتاب کن ما منتظریم...

 ولى امام حسین (ع) يكه و تنها ميان ميدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پايان ايستاده پيشانيش شكسته سر مجروح سينه سوزان ديده گريان ، هر نفس كه ميكشد خون از حلقه هاى زره ميجوشد اصلا اعتنايى به هيچيك از ملائكه نميكند و زعفر را هم كسى راه نميدهد كه خدمت آنحضرت برسد. همانطور كه از دور نظاره ميكرد و در كار آنحضرت حيران بود ناگاه ديد امام حسین (ع)  بسوى زعفر جنی نظر افكندند و اجازه دادند تا او خودش را خدمت آنحضرت برساند.

و اینک از زبان زعفر جنی بشنوید...

بعد از ادب و احترام عرض كردم كه ما با سى و شش هزار جن آمده ايم تا يارى شما را بكنيم امام حسین (ع) فرمود:

زعفر زحمت كشيدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نيست برگرديد.

 گفتم قربانت گردم چرا اذن نميدهى ؟ 

فرمود شما آنها را مى بينيد ولى آنها شما را نمى بينند و اين از مروت دور است.

گفتم اجازه بفرما ما همه شبيه آدم ميشويم اگر كشته شويم در راه رضاى خدا كشته شديم

امام حسین (ع) فرمود:

 زعفر !اصلا ديگر مايل به زندگانى نيستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم...

شما بجاى خود برگرديد و بجاى نصرت و يارى من گريه و عزادارى براى من بكنيد كه اشك عزاداران من مرهم زخمهاى منست .


زعفر ميگويد من به امر امام حسین (ع) مايوس برگشتم چون به محل خود رسيديم بساط عيش برچيديم و اسباب عزا فراهم آورديم مادرم بمن گفت پسرم چه ميكنى و كجا رفتى كه اينطور ناراحت برگشتى؟ گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنين و چنانست رفتم ياريش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون اين بشنيد گفت اى فرزند ترا عاق ميكنم فرداى قيامت من جواب مادرش فاطمه(ع) را چه بگويم ؟
زعفر گفت مادر من خيلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بيا من به همراه تو مي آيم و دامنش را ميگيرم و التماس ميكنم شايد اذن بدهد كه تو در ركابش شهيد شوى ، مادر از پيش و من با لشكريان از عقب بطرف كربلا روان شديم چون رسيديم صداى تكبير از لشكر شنيديم چون نظر كرديم ديديم سر امام حسین (ع) بالاى نيزه و دود و آتش از خيام حرم حسينى بلند است مادرم خدمت امام سجاد(ع) رسيد اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند. امام سجاد(ع)  اذن نداد و فرمود در اين سفر همراه ما باشيد اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنيد آنان قبول كردند تا شهر شام با اسرا بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:59  توسط اسرار ماورا  | 

 

در حدیث آمده است که...

در شب عاشورا، نزدیک سحر، امام حسین ع به خوابی سبک فرو رفت. آن گاه بیدار شد و فرمود: آیا می دانید هم اکنون در خواب چه دیدم؟

اصحاب گفتند:چه دیدید، ای پسر رسول خدا ص ؟
فرمود:« سگانی را دیدم که به من حمله می کردند تا مرا پاره پاره کنند. میان آنها سگی دورنگ بود که از دیگر سگان وحشیانه تر حمله می کرد. گمان می کنم کسی که مرا خواهد کشت مردی دچار پیسی باشد...

آن گاه فرمود:« پس از این بود که جدم  رسول خدا ص را دیدم که تعدادی از اصحاب و یارانش با او بودند. پیامبر به من فرمودفرزندم تو شهید    آل محمد ص هستی واهل آسمان‌ها و کروبیان عالم بالا از مژده آمدنت شادی می کنند. امشب به هنگام افطار نزد من خواهی بود. شتاب کن و کار را به تأخیر میانداز. این فرشته ای است که از آسمان فرود آمده است تا خون تو را در شیشه ای  قرار دهد.
یاران من! این خواب گویای آن است که اَجَل نزدیک است و بی تردید هنگام کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است...

سپاهیان یزید که سر مقدس امام حسین ع را به شام می‌بردند، هر جا توقف می‌کردند، سر را از درون صندوقی بیرون می‌آوردند و به نیزه می‌زدند، شب تا صبح از آن نگهبانی می‌دادند و صبح‌ دوباره آن را در صندوق می‌نهادند و راه می‌افتادند.
در راه در کنار دیر راهبی فرود آمدند و مثل هر بار، سر را به نیزه زدند و نیزه را به دیوار دیر تکیه دادند. نیمه‌های شب، راهب دید نوری از نیزه تا آسمان بالا می‌رود.
از بالای دیر رو به سوی آنها کرد و گفت:« شما کیستید؟»
گفتند:« از سپاهیان ابن زیاد
گفت:« این سر کیست؟»
گفتند:« سر حسین بن علی بن ابیطالب، پسر فاطمه، دختر پیامبر»
گفت:« پیامبر خودتان؟»
گفتند:« آری
گفت:« چه بد مردمی هستید! اگر  مسیح ع  فرزندی داشت، ما او را روی چشم خود می‌گذاشتیم
آن گاه گفت:« بیایید معامله‌ای بکنیم. من ده هزار اشرفی دارم. آن را بستانید و این سر را تا صبح نزد من بگذارید
سپاهیان با خود گفتند:« این کار برای ما زیانی ندارد
سر را به او دادند و او هم اشرفی‌ها را به آنها داد.

راهب سر را شست و معطر کرد و بر زانو نهاد و نشست و تا صبح گریست.


صبح که شد رو به سر گفت اشهد ان لا اله الا الله و ان جدک محمداً رسول الله؛ تو شاهد باش که من به یگانگی خدا و پیامبری جدت ایمان آوردم و دوستدار و بنده توام
سپس دیر را با هر چه در آن بود ترک کرد و خدمتکار اهل بیت(ع) شد.

در تاریخ آمده است که صبح، سپاهیان سر را گرفتند و راه افتادند. نزدیک دمشق به یکدیگر گفتند « بیایید اشرفی‌ها را میان خود قسمت کنیم، مبادا یزید آنها را ببیند و از ما بگیرد
کیسه را باز کردند و دیدند همه سکه‌ها تبدیل به سفال شده و بر یک روی آنها آیه 42 سوره ابراهیم نوشته شده است:

« گمان نبر که خداوند از آنچه ستمکاران می کنند غافل است


و بر روی دیگرش آیه 227 سوره شعراء:

« به زودی ستمکاران خواهند دانست که چه سرانجامی دارند


(به ناچار) سکه‌ها را را در رود « بردی » انداختند.

 

 

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب یتقلبون

وآنان که ظلم کردند به زودی خواهند دانست که به چه جایگاهی باز خواهند گشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:14  توسط اسرار ماورا  | 

 

دو گلدسته  ...  

 

بعضی گفته اند که این دو جوان عبدالله و عبدالرحمن غفاری بوده اند و برخی گفته اند این دو جوان جاهد بوده اند با نامهای سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبدالله سریع....

 

به هر حال فرقی نمی کند؛ آنچه مهم است ادبی است که میان دو جوان کربلایی، دو جوان عاشورایی و مولایشان - و مولایمان - حسین (ع) جاری گشته.

از قرائن چنین برمی آید که زمان ظهر عاشورا است، در گیرودار جنگ و دفاع.

دو پسر عمو در مقابل حسین (ع) زمین ادب می بوسند و عرضه می دارند:

- السلام علیک یا ابا عبدالله! ما آمده ایم که در محضر تو عزیز شربت شهادت بنوشیم. عشق و آرزویمان این است که دفاع کنیم از تو نازنین و کشته شویم پیش پای تو آقا!

امام حسین (ع) بر آنها دیده مهر می گشاید، سلامشان را به گرمی پاسخ می دهد و می فرماید:

- "مرحبا بکما! ادنوا منی! " خوش آمدید عزیزان من! آفرین بر شما! پیش بیایید، نزدیکتر و آن دو را - چون باغبان، دو گل را - در آغوش می گیرد و می بوسد و می بوید...

... و ناگهان حباب بغض این دو در آغوش حسین (ع) می ترکد و دوشانه حسین (ع) از اشک چهار چشم تر می شود...

 و آنچه می آید اشک نیست که باران بی امان بهاری است...

انگار راه کلام بسته شده است و جای آن را هم سیلاب اشک گرفته است.

حسین (ع) در شگفت می شود از این باران نابهنگام و دست لطف بر سر و روی و چشم آنان می کشد و می فرماید:

- برادرزاده های من! جگرگوشه های من! چرا گریه می کنید؟ به خدا قسم ساعتی دیگر چشمانتان روشن می شود و غرق در دلخوشی های ماندگار می شوید؟ گریه چرا؟

این کلام راه اشک را سد نمی کند که زبانه های آتش آن را دامن می زند؛ آن چنانکه شانه های دو مرد از هق هق گریه می لرزد،

لرزش دو ماذنه، دو گلدسته...

..و از لابلای پرده اشک، این کلام از عمق جانشان هویدا می شود:

- جانمان به فدایت! بر خودمان نمی کنیم؛ ما کیستیم در مقابل تو که لایق گریستن باشیم؟ هزار جان ما فدای یک نگاه مهربان تو! گریه مان برای توست. دشمن تو را احاطه کرده است و ما یک جان بیشتر نداریم برای فدا کردن. و با یک جان چطور می شود جلوی این همه دشمن را گرفت؟! وقتی که رفتیم تو تنهاتر می شوی و دشمن به تو محیط تر. آن وقت دیگر نیستیم که جلوی دشمن را بگیریم و راه دشمن را سد کنیم. گریه مان به خاطر بضاعت اندکمان است، به خاطر این همه ناتوانی است . گریه مان به خاطر غربت و تنهایی توست...

امام حسین (ع) این دو جوان را تنگ تر و گرم تر در آغوش می فشرد و اشکش را با اشک این دو جوان می آمیزد و می فرماید: عزیزان من! برادرزاده ها! تنها پاداش خدا می تواند پاسخگوی این همه همدلی و همراهی و همدردی شما باشد...

خدا بهترین جزای متقین را نصیب شما گرداند که این قدر شیدا و مهربانید.

 

 

 

سید مهدی شجاعی(ادب در کربلا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:50  توسط اسرار ماورا  | 

 

به نام عشق 

 

سلام دوستان!

فرا رسیدن ایام محرم را به تمام شما دوستان تسلیت می گوییم.

در پی دریافت ایمیل های فراوان شما مبنی بر ابراز تمایل برای ارتباط و تعامل بیشتر بین اعضای گروه اینترنتی اسرار ماورا برآن شدیم تا از محیط وبلاگ برای این هدف استفاده کنیم. از سوی دیگر با توجه به در پیش بودن ایام محرم و تاسوعا و عاشورا فرصت را غنیمت می دانیم تا از این ایام برای حسن آغاز کار این وبلاگ استفاده نماییم و حاصل کار ما اولین هیئت اینترنتی است...

.......:::  هیئت اینترنتی اسرار ماورا   :::.......

 

  • بیایید با هم به مسائلی از ماه محرم بپردازیم که تا به حال در پس پرده ها مانده و نامکشوف مانده است
  • بیایید با هم اسرار تاسوعا و عاشورا و قیام خونین امام حسین(ع) کشف کنیم و درسهای ناخوانده آن را فرا گیریم
  • بیایید با هم در قالبی نو و بدیع جدا از شرطی شدگی ها و قالبهای مرسوم برای امام حسین (ع) ویاران و خاندان مظلومش عزاداری کنیم...

در این رهگذر از نظرات و مطالب پربار شما استقبال می کنیم و مقدمتان را در این هیئت که هیئت خودتان است گرامی می داریم

به امید دیدار...

 

آدرس ایمیل وبلاگ (که همان آدرس ایمیل گروپ می باشد)asrare.mavara@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:38  توسط اسرار ماورا  |