پس از آغاز جنگ و شهادت جمعی از یاران عبدالله بن عمیر از جا بلند شد و از امام حسین (ع) اجازه خواست تا با آنان مبارزه کند، امام حسین (ع) فرمود:
گمان دارم که حریفان خود را از پای در میآوری. اگر می خواهی برای مبارزه به سوی آنان برو.
عبدالله بن عمیر به میدان شتافت. سالم و یسار به وی گفتند:تو کیستی؟
او خود را معرفی کرد. آنها گفتند: ما تو را نمی شناسیم. باید حبیب بن مظاهر یا بریر بن خضیر با ما مبارزه کنند.
عبدالله بن عمیر به یسار که جلوتر از سالم ایستاده بود گفت:
ای ناپاک زاده! تو به درجه ای نرسیده ای که هر که را تو بخواهی به جنگت بیاید. هر کس به جنگ تو بیاید از تو بهتر خواهد بود.
و در همین هنگام بر وی حمله کرد و او را با شمشیر زد و به قتل رساند.
در مدتی که سرگرم مبارزه با یسار بود، سالم به او حمله کرد. یاران امام حسین (ع) فریاد بر آوردند که سالم قصد کشتن تو را دارد، ولی او اهمیت نداد. سالم به او رسید و با شمشیر ضربه ای به او زد.
عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولی به سالم امان نداد و او را نیز با شمشیر زد و از پای در آورد. سپس رجز خواند:
اگر مرا نمی شناسید، من مردی استوار و خشمناکم و در هنگام پیش آمدهای ناگوار سست و ناتوان نمیگردم. تعهد می کنم که با نیزه و شمشیر به دشمن روی کنم.
در این هنگام ام وهب، همسر عبدالله بن عمیر، عمودی از خیمه بر گرفت و به سوی همسرش شتافت تا به دشمن حمله برد. او به شوهرش گفت:
پدر و مادرم به فدایت! در راه فرزندان رسول الله (ص) مبارزه کن.
عبدالله به سویش رفت و او را به طرف خیمهی زنان باز گرداند، ولی ام وهب لباس همسرش عبدالله را گرفته بود و میگفت: هرگز تو را رها نمیکنم تا اینکه در کنارت کشته شوم.
عبدالله که دست راستش از خون کشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپش هم قطع شده بود نتوانست همسرش را بازگرداند.
خداوند شما خاندان را جزای خیر دهد. به سوی زنان باز گرد و با آنان باش. خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد. بر زنان جنگ لازم نیست.
ام وهب به سوی زنان باز گشت.
در این هنگام عمرو بن حجاج زبیدی به جانب راست لشگر امام حسین (ع) حمله برد و شمر نیز به جانب چپ لشگر. یاران امام نیز با نیزه به آنها حمله میبردند.
عبدالله بن عمیر، این مبارز شیر دل، که در جانب چپ لشگر امام حسین (ع) مبارزه میکرد گروهی از آنان را کشت که ناگاه لشگر دشمن به او حمله کردند و او را به شهادت رساندند.
آن گاه سپاه عمر بن سعد به یکباره از سواره و پیاده به یاران امام حمله ور شدند و جنگی سخت در گرفت. بیشتر اصحاب امام بر روی زمین افتادند. چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبد الله بن عمیر به سوی شوهرش به راه افتاد و بر بالین او نشست.
خاک از رخسارش پاک کرد و گفت:
بهشت خدا گوارایت باد! از خدایی که بهشت را روزی تو کرد می خواهم که مرا همنشین تو در بهشت قرار دهد.

